برگي از نهج البلاغه/ داور خداست
حضرت علي (ع) در خطبه 161 نهج
البلاغه درباره عوامل غصب امامت خطاب به برادر بني اسدي مي فرمايد: ظلم و
خودكامگي كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، جز خودخواهي و انحصارطلبي چيز
ديگري نبود. داور خداست و بازگشت همه ما به روز قيامت است.
* خطبه 161
- علل و عوامل غصب امامت
اي برادر بني اسدي! تو مردي پريشان و مضطربي كه نابجا پرسش مي كني، ليكن تو را حق خويشاوندي است، و حقي كه در پرسيدن داري و بي گمان طالب دانستني، پس بدان كه: ظلم و خودكامگي كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، در حالي كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندي با رسول خدا (ص) استوارتر بود، جز خودخواهي و انحصارطلبي چيز ديگري نبود كه: گروهي بخيلانه به كرسي خلافت چسبيدند، و گروهي سخاوتمندانه از آن دست كشيدند ، داور خداست، و بازگشت همه ما به روز قيامت است. (در اينجا شعر امرءالقيس را خواند كه:) (واگذار داستان تاراج آن غارتگران را، و به ياد آور داستان شگفت دزديدن شترهاي سواري را) شكوه از ستم هاي معاويه بيا و داستان پسران ابوسفيان را به يادآور، كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند، سوگند به خدا! كه جاي شگفتي نيست، كار از بس عجيب است كه شگفتي را مي زدايد، و كجي و انحراف مي افزايد، مردم كوشيدند نور خدا را در داخل چراغ آن خاموش سازند، جوشش زلال حقيقت را از سرچشمه آن ببندند، چرا كه ميان من و خود، آب را وبا آلود كردند، اگر محنت آزمايش از ما و اين مردم برداشته شود، آنان را به راهي مي برم كه سراسر حق است و اگر به گونه ديگري انجاميد (با حسرت خوردن بر آنها جان خويش را مگذار، كه خداوند بر آنچه مي كنند آگاه است)
* خطبه 161
- علل و عوامل غصب امامت
اي برادر بني اسدي! تو مردي پريشان و مضطربي كه نابجا پرسش مي كني، ليكن تو را حق خويشاوندي است، و حقي كه در پرسيدن داري و بي گمان طالب دانستني، پس بدان كه: ظلم و خودكامگي كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، در حالي كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندي با رسول خدا (ص) استوارتر بود، جز خودخواهي و انحصارطلبي چيز ديگري نبود كه: گروهي بخيلانه به كرسي خلافت چسبيدند، و گروهي سخاوتمندانه از آن دست كشيدند ، داور خداست، و بازگشت همه ما به روز قيامت است. (در اينجا شعر امرءالقيس را خواند كه:) (واگذار داستان تاراج آن غارتگران را، و به ياد آور داستان شگفت دزديدن شترهاي سواري را) شكوه از ستم هاي معاويه بيا و داستان پسران ابوسفيان را به يادآور، كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند، سوگند به خدا! كه جاي شگفتي نيست، كار از بس عجيب است كه شگفتي را مي زدايد، و كجي و انحراف مي افزايد، مردم كوشيدند نور خدا را در داخل چراغ آن خاموش سازند، جوشش زلال حقيقت را از سرچشمه آن ببندند، چرا كه ميان من و خود، آب را وبا آلود كردند، اگر محنت آزمايش از ما و اين مردم برداشته شود، آنان را به راهي مي برم كه سراسر حق است و اگر به گونه ديگري انجاميد (با حسرت خوردن بر آنها جان خويش را مگذار، كه خداوند بر آنچه مي كنند آگاه است)
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۲ ساعت 14:58 توسط سید احسان
|
فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة