ايران از ديرباز
مأمن آلالله بوده است و اينك نگين انگشتری ايران اسلامی پذيرای قدوم مبارك
فرزند اميرالمؤمنين علی(ع) است.
بارگاه ملائك پاسبان حضرت محمد اوسط ملقب به هلال در شهرستان
آران و بيدگل ياد ايوان نجف و بارگاه مولی الكونين اميرمؤمنان و امام
عارفان حضرت ابوتراب را در ذهنها تداعی میكند و فرصتی روحانی را برای
دلباختگان حريم ولايت فراهم میسازد در اين نوشتار برآنيم تا مولود مبارك
شهرالله، رمضان المبارك نورچشم نبی مكرم اسلام(ص) فرزند بلافصل حيدر كرار
حضرت محمد هلال را به محضر مباركتان معرفی كنيم.
مشخصات حضرت محمد هلالبنعلی(ع) عباتند از، نام ايشان محمد اوسط، لقبشان،
هلال مشهور به «هلال علی» فرزند حضرت علیبنابيطالب(ع) و مادر ايشان امامه
نوه حضرت رسول(ص) است. ايشان در شب اول ماه مبارك رمضان سال 14 ه.ق در
مدينه منوره متولد شدند. بعد از واقعه عاشورا در سال 61 ه.ق از طائف به طوس
سپس به قم و آران هجرت كردند. كه در آران به مدت سه سال اقامت كردند و در
شب جمعه دهه آخر رمضان سال 64 ه.ق در آران و بيدگل رحلت كردند.
حضرت محمد هلال(ع)، فرزند بلافصل مولا اميرالمؤمنين علی(ع) و امامه است.
امامه ثمره ازدواج ابوالعاص و زينب بوده، كه زينب نيز يكی از دختران رسول
خداست. پس از شهادت حضرت فاطمه(س) بنابر وصيت ايشان، حضرت علی(ع) امامه را
برای سرپرستی فرزندانش به عقد خود درآورد. بنابراين نسب حضرت از طرف مادر
با دو واسطه به رسول گرامی اسلام(ص) میرسد.
حضرت محمد هلالبنعلی(ع) در شب اول ماه مبارك رمضان سال 14 ه.ق در مدينه
منوره متولد شد. اميرالمؤمنين(ع) برای ادای نماز مغرب به مسجد رفته بودند
كه قنبر، غلام آن حضرت، خبر ولادت اين نوزاد را به مولايش داد. حضرت با
شنيدن اين خبر خوشحال شد و چون روی نوزاد را همانند ماه شب چهاردهم درخشان
ديدند، برای ادای شكر اين نعمت به آسمان نگاه كردند. چون چشمش به هلال ماه
رمضان افتاد و ماه هم نو شده بود فرمودند، « اَلحَمدُلِله هذا هِلالً
وَجهُهُ». شكر خدای را كه فرزندی به ما كرامت كرد كه رويش همچون ماه است.
به همين مناسبت او را محمد هلال نام گذاشتند و از آن پس بود كه به «هلال
علی» شهرت يافت.
زمانی كه هلالبنعلی(ع) و عونبنعلی(ع) در طائف بودند، خبر شهادت امام
حسين(ع) و يارانشان به آنها رسيد پس چند روز به عزاداری و سوگواری
پرداختند. پس از آن طائف را ترك گفتند و به سوی خراسان كه در آن زمان مركز
بسياری از شيعيان و دوستداران اهل بيت(ع) بود روانه شدند. پس از ورود به
خراسان در شهر طوس اقامت گزيدند، مردم آن ديار از ورود آنها آگاه شده و
گروه گروه به ديدارشان میرفتند و گرد آنان جمع میشدند.
حاكم وقت طوس، قِيس بن مُرّه در آن زمان به طائف و بطحا رفته و مغيره، پسر
عمّش را جانشين خود قرار داده بود. چون مغيره از ورود هلالبنعلی(ع) و
عونبنعلی(ع) و گرد آمدن انبوه شيعيان و دوستان اهل بيت(ع) به دور آنها
مطلع شد، از ترس آن كه مبادا شورشی عليه او يا حاكم طوس برپا شود، قيس را
از اين جريان آگاه ساخت. او بلافاصله خود را به طوس رساند، لشكری مهيا ساخت
و مغيره را به فرماندهی سپاهی ديگر نصب كرد و آن دو بزرگوار و يارانشان را
به نبرد طلبيد. هلالبنعلی(ع) و عونبنعلی(ع) به اتفاق دوستان و
يارانشان، برای دفاع از خود از شهر خارج شدند و با لشكر قيس و مغيره به
نبرد پرداختند. نبرد تا آغاز شب ادامه يافت كه بسياری از ياران و شيعيان
مجروح و كشته شدند و عونبنعلی(ع) نيز شهيد شد.
شبانگاه، چون حضرت محمّد هلال(ع) از شهادت برادر مطلع شد با كثرت سپاه دشمن
و كمی ياران چاره را در آن ديد كه شبانه طوس را ترك و به نقطهای ديگر
مهاجرت كند. پاسی از شب گذشته بود كه حضرت، ياران باقيمانده را به حضور
طلبيده و آنها را در ادامه نبرد يا ترك آن به اختيار خود گذاشت، سپس با
آنان وداع كرد و شبانه خود را به قلب سپاه دشمن زد و با كشتن و زخمی كردن
عدهای، در حالی كه خود نيز مجروح شده بود به نقطهای نامعلوم روانه شد.
طول شب را به پيمودن راه و بيراههها گذراند. صبحگاهان به تپهای رسيد كه
چشمه آبی در كنار آن روان بود، نماز صبح را به جای آورد. هنگامی كه هوا
روشن شد نگاهی به اطراف خود افكند، از دور كلبهای ديد كه در كنار آن زن
كهن سال و دختر جوانی ايستادهاند، خود را به آنجا رساند.
با نزديك شدن حضرت به كلبه، پيرزن جلو آمد، سلام كرد و از او خواست از اسب
پياده شود. پيرزن اسب او را گرفت و كنار كلبه بست و ايشان را به داخل كلبه
فراخواند. حضرت محمّد هلال(ع) وارد كلبه شد، پيرزن از او پرسيد، ای جوان
كيستی؟ از كجا میآيی و اين زخمها چيست؟، حضرت در پاسخ گفت، «ای مادر! من
مردی تاجرم، حراميان به قافله ما حمله كردند. تعدادی را كشتند و برخی را
مجروح و زخمی كردند، من نيز با آنها نبرد كردم و زخمی شدم و برادرم نيز
كشته شد. چون شب فرا رسيد از ميان آنها بيرون آمدم، تمام شب در راه بودم و
هماكنون به اينجا رسيدم».
پيرزن، زخمهای حضرت را مرهم نهاد و طعامی برايش مهيا ساخت. سپس پرسيد، ای
جوان، چهره و جمال تو به اولاد ابوتراب میماند، تو را به محمد و آل او
سوگند میدهم به من بگو كه تو كيستی؟ نامت چيست و از كدام قبيلهای؟». حضرت
محمّد هلال(ع) در جواب فرمودند، «ای مادر، نامم محمد هلال(ع) و فرزند
علیبنابيطالب(ع) هستم». پيرزن چون نام علی(ع) را شنيد با دخترش به دست و
پای آن حضرت افتادند و از سر شوق گريه كردند، پيرزن نيز خود را معرفی كرد و
گفت، «من و دخترم نيز از شر كافران و ستمكاران به اين مكان پناه
آوردهايم». حضرت روز را به استراحت پرداخت، چون شب فرا رسيد، خواب هولناكی
ديد. صبح برخاست و اسب خود را برای رفتن آماده كرد. پيرزن از او خواست كه
نزد آنان بماند، ولی حضرت قبول نكرد، عذرخواهی و با آنان وداع كرد و راه
خود را در پيش گرفت.
چند شبی راه پيمود. روزها را به استراحت میپرداخت. تا آنكه به حوالی قم
رسيد، كشاورزان در دشتها و مزارع اطراف قم به زراعت مشغول بودند. حضرت
محمد هلال(ع) نام آن مكان را پرسيد. كشاورزان در جواب گفتند، «اينجا حوالی
شهر قم است و اهالی اين منطقه به خاطر شهادت امام حسين(ع) و يارانشان،
سوگوار و عزادارند. از سوی ديگر محمد اشعث با هزاران نفر قصد حمله به مردم
قم را دارد، او كه دشمن اهل بيت(ع) است، میخواهد دوستان و شيعيان علی(ع)
را به قتل برساند».
حضرت محمد هلال(ع) چون اين خبر را شنيد، روی به كاشان نهاد، اسب خود را
میراند تا به احمدآبادِ كوير و پس از آن به نوشآباد رسيد. در آنجا
پيرمردی در باغش از آن حضرت پذيرايی كرد و ايشان پس از ساعتی استراحت به
طرف آران حركت كرد. هنگام غروب بود كه نزديك حصاری رسيد، زارعان به كشت و
آبياری مشغول بودند، كشاورزان از ديدن اين جوان در شگفت شدند. حضرت
محمّدهلال(ع) از آنان نام محل را پرسيد. گفتند: «اينجا مزرعة آران دشت
است». از ميان آنان پيرمردی كه «بابايعقوب» نام داشت و بارها به حضور
پيامبر اسلام(ص) شرفياب شده بود و از دوستان و پيروان علی(ع) بود، نزديك
آمد، سلام كرد و به آن حضرت خوش آمد گفت.
سپس از آن حضرت خواست خود را معرفی كند. حضرت خود را شناساند كه از اولاد
علی(ع) است. بابايعقوب خود را به دست و پای ايشان افكند و ميهمان عزيز و
تازه واردش را همراه خود به خانه برد، از ايشان پذيرايی كرد و زخمهايش را
مرهم نهاد. پس از آن زيرزمينی را كه آب در آن جاری بود برای سكونتش آماده
ساخت. حضرت محمد هلال(ع) در آنجا اقامت گزيد و بارها به بابايعقوب فرمود،
«من از طائف كه بيرون آمدم هيچ جا يك دم آرام نگرفتم، امّا در اين مكان به
آرامش رسيدم». از آن پس بابايعقوب و فرزندانش در خدمت آن بزرگوار بودند و
از ياران و دوستانِ ديدار كننده، پذيرايی میكردند. آن حضرت به مدّت سه سال
در آران بود و در مكان مذكور به عبادت، وعظ، ارشاد دوستان و شيعيان مشغول
بود.
سرانجام حضرت محمّد هلال(ع) در شب جمعه آخر ماه مبارك رمضانِ سال سوّم
اقامتشان، پيامبر(ص)، حضرت علی(ع)، حضرت زهرا(س)، امام حسن(ع)، امام
حسين(ع) و عون(ع) را به خواب ديد كه در آن ميان پيامبر(ص) او را مورد خطاب
قرار داده، فرمود، «فرزندم! مدتی است كه انتظارت را میكشم». پيامبر(ص)
سيبی در دست داشتند و به حضرت محمّد هلال(ع) فرمودند، «اين سيب از آنِ
توست، جهد كن تا فردا شب با اين سيب روزه خود را افطار كنی و نزد ما باشی».
چون حضرت از خواب بيدار شد ماجرای خواب خود را برای بابايعقوب نقل و خواب
را بدين گونه تعبير كردند كه «امروز آخرين روز عمر من است و امشب از دنيا
میروم ».
بابايعقوب و فرزندانش با شنيدن خواب و تعبير آن ناراحت و گريان شدند. حضرت
محمّد هلال(ع) آنان را دلداری داد، آياتی از قرآن مجيد را راجع به مرگ و
عالم آخرت برايشان تلاوت كرد. چون شب فرا رسيد آن حضرت نماز مغرب و عشا را
همراه بابايعقوب و فرزندانش به جماعت اقامه كردند. سپس آنها را وصيت كرد كه
پس از مرگ مرا در همين مكان دفن كنيد. آنگاه سر به سجده نهاد. چون ساعتی
گذشت ياران متوجه شدند كه آن بزرگوار ندای ارجعی را لبيك گفته و به جمع جد،
پدر بزرگوارشان و برادران ملحق گشته است. بابايعقوب و فرزندانش، آن حضرت
را غسل داده، كفن كرده و پس از نماز، ايشان را در همين مكان كه زيارتگاه
اوست به خاك سپردند. پس از سه روز بابايعقوب نيز به او پيوست و در پايين
قبر آن حضرت به خاك سپرده شد.
آيين خطبهخوانی در سالروز ميلاد و شهادت حضرت هلال(ع) همچنين در شام
عاشورای حسينی ترنم صوت دلنشين قاريان قرآنی در طول سال به ويژه در ماه
مبارك رمضان، گلافشانی بارگاه ملكوتيش در عيد ولايت پدر بزرگوارش در غدير
خم و در سالروز ميلاد امام عرش و زمامدار فرش، حضرت صاحب الزمان(عج)،
عزاداری سرشار از شور و شعور دلباختگان حسينی در جوار حرم حضرت
هلالابنعلی ابن ابيطالب(ع) فقط و فقط گوشهای از دلدادگی مردم اين مرز و
بوم به خاندان عصمت و طهارت(ع) است.
***********************************************************************
پینوشت:
برگرفته و تلخيص از رساله هلاليه ملاغلامرضا آرانی نگارش 1242 ه.ق